یا اینکه بعضی چیزها را چند بار تعریف میکرد تا مرا قانع کند که یک وقتی فکر نکنم دروغ می گوید. یا مثلا می گفت آب ماب نمیخوای؟ ماب دیگر چیست! غذا مذا خوردی کار مار نمی ری خبر مبر نداری دیر میرت که نشده لاب لاب لاب ..
برای یک خاطره اینقدری خندیدیم که حالت جنون به-مان دست داده بود. گاهی وقتی خیلی می خندم احساس مرگ می کنم احساس می کنم دیوانه شده ام احساس می کنم دارم از دست می روم
خودش هم اینقدر خندید که داشت گریه می کرد کم مانده بود بگوید دیدی سارا چه غلط ملطی کردیم؟
دلم به حال جفتمان سوخت.
ما را در سایت این چرخه تکرار دارد .. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 92